| خل و چل مي گويد | |
|
|
یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳٩۱
کاناپه ی قهوه ای
لیست خرید. پرتقال،لیمو، سیب زمینی، گوجه و سبزیجات، مارچوبه اگه ارزون بود، باقالی اگه گرون نبود، ماست و مرغ و نون. باد می آد و از سفر بر می گردم و خوشحال از بازیابی خونه و لونه اما طبیعتا هیچی برای خوردن نیس جز مولتی ویتامین و عسل. رخت کافی برای شست و شو و یک عالمه نامه و میل برای فرستادن. سفر با یکی از شب های جهنمی تموم شد. می خوام یه روز شب های جهنمی رو بنویسم. مثل اون شبی که ساعت یک شب با کوله پشتی همیشگی بعد چند ساعت پرواز و لند رسیدم استامبول در جست و جوی هاستل و در که بسته بود و من به زور سعی می کردم وسط راه روی ساختمون بخوابم... کلید دست دسته ی دختر بود که آخر سر ساعت 3 بر گشتن. یا اون شبی رو که با یه کاهو توی ایستگاه ی بسته ی وسط دشت زمستونی به صبح رسوندم چون قطار جلوی چشمام رفته بود... یا مثل... خلاصه، مهمونی دوست دشتنی و شام توی کلبه ی قدیمی بین مزرعه ها و چراگاه ها بعد از ساعت 12 و یک تبدیل شد به مهمونی تحمل ناپذیر با صدای وحشتناک و تخت که دقیقا طبقه ی بالا بود. دوستان تا ساعت 7 و نیم 8 ادامه دادن و بعد بیهوش شدن... و من خسته همراه با لرزشی که از صدای طاقت فرسا گرفته بودم... ساعت نه صبح در حالی که بیست و خورده نفر خواب بودن، راه افتادیم. آدمه یه 48 ساعتی نخوابیده بود و من نگران خودم و اون بودم... بعد از ظهر توی لونه همش می گفتم ما نجات پیدا کردیم! این ماه ، ماه خیلی شلوغیه کلی کار که باید تموم بشه...پروژه ی شاگردا تا نوشتنی های خودم تا و تا و غیره! شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳٩۱
تو اگر دوست می خواهی مرا تولید کن بعدش اهلی
دیروز اومدیم این جا با قطار، من و این آدمه و هوا خوب بود و آفتابی بود. واسه همین با آنژ کلی راه رفتیم و تا قسمت قدیمی شهر رفتیم و به خودمون بستنی جایزه دادیم. من چون دختر بهتری بودم بستنی ام روش خامه هم داشت. اما از طرفی روی درخت بالا سرمون کفتر ها مشغول روده تکانی بودن و هی چلپ و چولوپ بر زمین الطفاتات می فرمودند و ما هم نگران بستنی و کله مون بودیم که مورد قرار نگیریم و به سلامتی نگرفتیم. الان یادم افتاد که آخه من چه قد دلم سوشی می خواد اما باید صبر پیشه کنم! این آدمه داره واسه خودش می ره تو خط ژانگولر و من امیدوارم بتونه دوست خوبی برای من باشه و هی با هم بریم سفر و الواتی! خوبه ، می خواستم جمله جمله ی شازده کوچولو رو تصصیح کنم. هی چشم به این پنجره اس و هوا گنده اه! منم گرفتم طبق عادت قدیم تا لنگ ظهر خوابیدم. این لنگ ظهر هم از آن کلمات باستانی است که دقیقا نمی دونم کجای ظهر می شه. باید کمتر از یه ماه دیگه صبر کنم. فک کنم همون روز سمینار توی یونی باشه، اصلا این روزای 11 رو من دوست دارم. امیدوارم اونی رو که می خوام بشنوم یا بخونم بخونم! می دونم کارم چند برابر می شه اما خوبه... شایدم عالی... کلن در این دنیا هی آدم باید منتظر بمونه و دهنش صاف شه ، همیشه چیزی واسه انتظار هست. اصلن همین جمله رو باید توی کتاب های مدرسه می نوشتن که آدم با دل و جان فلسفه ی انتظار رو قبول کنه! جمعه ٤ فروردین ،۱۳٩۱
فروردین بهاری، بهاری بمان
الان داشتم با مامان ک بابام که قشم هستن و ماهی می خوردن حرف می زدم. آخ که چه قد دلم قشم می خواد-تاحالا نرفتم اما حتمن می رم- چه قد دلم ماهی تازه می خواد چه قد دلم سفر عید با مامانم اینا می خواد. دیشب کاناپه تخت شوی جدید رسید و سر هم کردنش کلی طولی کشید. اما فک می کنم از همت من خیلی به دوره که هر روز صبح تخته رو کاناپه کنم و روشو دوباره بکشم. از اتاق باید نقل مکان کنیم بدیمش به این آدمه. مهمونم اومد می ره همون جا می خوابه دیگه. فک کنم سیستم کاروانسرا روزای آخرشو می گذرونه. چه قدر خوشحالم که پنجره ها واسه خونه تکونی تمییز شدن و آسمون درخت دارم می بینم پشت میز تحریر جدیدم که مثلا قراره انگیزه باشه که کار کنم مثلا ایضا! وای یکی این تارعکبوتا که با دود چوپ سیاه شدنو تمییز کنه!دیگه فاجعه شده رسما! مثلا الان این جا نشستم کار کنم که سه ساعت دیگه با طیب خاطر ، آره؟ طیب؟ برم ولگردی و از آفتاب بهاری بهره بجویم. اما به جا کار وسطش ول کردم اومدم خل و چل نویسی. دیروز سر کلاسم بودم با شاگردای قول آسای غیر قابل تحمل که از فرت گرما قاطی تر هم شده بودن. زنگ تفریح یا تو خیابون چشم که به فسقلی ترهاشون می افتاد همش داشتم دنبال قیافه اش می گشتم. حتا از بعضی هاشون اسمشون می پرسیدم که شاید خودش باشه. یکی شون اندازه کافی خل بود که بتونه خودش باشه اما اسمش لئو بود. معلوم بود تو دنیای خودش داره بازی می کنه تنهایی... اما من از اونایی که تنهایی بازی می کنن کمی وحشت دارم. می ترسم بعدن بشن مث یحیا، درک نشدنی و عجیب... بیشتر از همه امیدوارم تو سال جدید واسه اون اتفاقای خوب بیفته. بگذریم... گشنمه و کارمو تموم نکردم! دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳٩٠
وقتی سبزه ها را ...
زود می گذره همه چی، عین این پنج ماه یا این 5 ساعت سر پا بودن امروز و قرمز پوشی و فریاد مردم و این که ما هیچیو ول نمی کنیم حتا اگه نتونیم رای بدیم. و این جاس که واسه من شب های خرداد رو می آره جلو چشمم و اون همه انرژی و امید و آرزو و پووووف... اصلا فک می کنم ته امید ها و آروز های این جوری پوووفه کلن... اما کلی کلی ازم عکس گرفته شد و خیلی حس عجیبی بود! هاهاها دیروز ظهر با یه موجود لجباز سر و کله می زدم. بازم یه موجود لجباز که دستشو گذاشته بود زیر کله اشو چرت ظهرگاهی می زد و بقیه چیزا به هیچ جهتی اش نبود. همینه دیگه! خل و چلیه گویا این هم واسه خودش... سبزه ام خوب قد کشیده و خوشگل شده حسابی، اما خونه باید کمی تکون بخوره تا هفت سینمو بچینم. سه هفته گذشت از لباس نباتی رنگ من و برگ های کش رفته از دیوار همسایه ای که خونه اشونو ول کردن و رفتن و از صدای آکاردئون و ترومپت و راهپیمایی زمستانه تا نوشیدنی پرتقالی... به قول بیه آخر این داستان خوب تموم شد... باید این جمله رو تکرار کرد. دارم فک می کنم این آدمه قدمش خیره ، واسه من که تا این جا شانس آورده. از دویدن تو دانشگاه این ور تا دانشگاه اون ور و مقاله و کنفرانس و خانوم ناز آکسفوردنشین و یاران فداکاراش با دسر شکلاتی و بابام که که فرداش می گه ساعت ده شب بود چرا دیر برگشتی خونه! دلم می خواد کله مو فرو کنم تو اون شکم گرد و سفیدش و به قول یحیا به آرامش برسم یا یه همچین چیزایی. دارم به این می اندیشم که شکم چه نقش مهمی در جهان بینی یا نبینی ما می تونه داشته باشه. عید همه مبارک. حتا آدم بدا دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٠
کمی گریان
از آدمایی که ادا در می آرن خوشم نمی آد. از اونایی که برای خودشون ادا های خاص و غیر خاص ابداع می کنن فراریم. دیگه هم هیچ وقت حاضر نیستم توی زندگی روبه روی ادا های آدم ها هیچی به روی خودم نیارم، وایسم و ادامه بدم. دلم داره می سوزه. خیلی هم می سوزه و هم می سوزه. انگار مسول تر شدم و باید یه راهی پیدا کنم. این جوری نمی شه. اصلن . اصلن. این جوری فقط تاسف هست و تاسف. از دیدن دانشگاه، مریم، برنامه های بعدی و نغمه ، کلاس های درس خیلی هجان زده شدم. چه قدر خوبه کسانی هستن که انرژی می دن و شادی. اما فرداش غم دلمو گرفت. فکر کردم چرا همه دارن همه چی و خودشونو می پیچونن. فکر کنم اینم می ره در بحث ادا ها. تا شیش روز دیگه می شه چهار ماه و من می ترسم. از تکرار اشتباهات و از قرار گرفتن جلوی ناشناخته ها و از درک نکردن. فکر کنم امروز اونم مثل من اذیت شد و من سعی کردم ازش معذرت بخوام و آرومش کنم. خیلی سخته، خیلی... نعمت ماست موسیر را دریابیم. پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳٩٠
پنج ماه و سه هفته دیگه!
شهر زیبام، فقط دو دقیقه دویدم تا دم رودخونه، به آسیاب و درختا و مرغابی ها تمام علف ها که روشونو یه لایه یخ بسته بود، نگاه کردم. اسمشو گذاشتم محل نجات. حتا اگر هنوز کابوس باشه و کابوس توی خواب هام . مهم نیست. این بامزه اس که حتا اگه کسی هم کنارم نباشه، بازم تنها نیستم. یکی هس که واسه خودش بالا و پایین می پره همین نزدیکی ها. هفته ی دیگه دوباره عازمم. دوباره افتادم تو دور سفر های گالیله وار و این خوبه اما خسته ام می کنه. یعنی جلسه ی شنبه. اگه اون جوری که می خوام و باید پیش بره این یعنی یه شروع عالی. بشو بشو بشو! پووف ! من فقط 6 ماه دیگه وقت دارم. برای بعدش هیچ نظری ندارم. می ترسم یا نه رو نمی دونم. اما فقط شیش ماه نه! پنج ماه و سه هفته دیگه. یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳٩٠
این عکسای سفید سیاه
نه اینکه نخوام این جا ننویسما، نه، ماجرا اینه که این لپتاپه که فونتاش آدمه ، موشش خراب شده بود واسه خودش الکی و نمی شد مثل انسان باهاش کار کرد. بماند که من هم در وضع سلامتی هیجان انگیزی نبودم. حداقلش انگشتای پامه که مثل پارسال دیوونه شده و روانی ام کرده. چهارشنبه بود، پرونده رو گذاشتیم تا بره واسه دو ماه و نیم دیگه که ماجرا عملی بشه، فقط امیدوام این دفعه هی بالا نیارم. تا الان فقط دو بار دیدمش، بای بای کرد باهام. هی عین عرق خورا هی سکسکه می کنه انگار، خیلی خره و امیدوارم واقعا آدم باشه و با من کنار بیاد! این همه خرده کار های ریز و درشت و رو باید انجام بدم. فقط دارم به هفته ی دیگه و چهل و پنج دقیقه ای که باید برای بقیه داستان آکادمیک تعریف فکر می کنم. باز روانی شدم و خودمو الکی الکی هل دادم. البته چاره ی من همینه وگرنه عمرا جم نمی خورم و هیچ حرکتی نمی کنم! حالا همه دارن تو رادیو حرف می زنن که چرا گلا دارن تو این زمستونی در می آن و چرا این زمستون این جوریه و یعنی چی قراره سر زمین و آدماش بیاد! منم فعلن بهتره به جای مزخرف بافی به کارم برسم! فعلن چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳٩٠
دوا گلی
خب ظاهرا من باید متوجه شم بازهم که این سرنوشت من است که همیشه یه چیزای عجیب غریبی برام پیش می آد که فقط مال خودمه و این که همش باید بابت یه چیزی استرس داشته باشم و می دونم آخرش خوب می شه ها اما تا آخرش دهانم را صفا می دهد. این قضیه توکسوپلاسموز ای ژ ژ صفر ممیز پنجه که نه به خودی خود خطری نداره و میزانش در دو هفته تغییر نکرده و اگه بره بالای یک اذیت می کنه که خدا رو شکر نرفته و نره امیدوارن! های نرو! و ای یار نرو بالا و از اون بالا کفتر نیایه و اینااا که کفتر تو کونم می شه که اصلا خوب نیس! - هی این فحش دست ساز یادم اومد- الان یه اس ام اس زدم که نمی دونم درسته یا نه اما زدم که یه ذره قلقلک بخورم و ماجرا و اینا، ماجرا که راستش نه، خاطره، جواب داد! هه هه هه یاد یه سال نیم پیش بیشتر می افتم. آخ که چه حالی بود.... خب الان من باید سعی کنم خل و چل وارسته ای باشم چون قراره به مسولیت هام اضافه شه و امیدوارم درست پیش بره و خب این حال الان هم تو مایه های جهنمه که بازم امیدوارم که یه آبی از یه جا روش بریزه من خلاص شم... البته مرا که از بالا آوردن چی می گن، هراسی نیس اما خب حالش نیس دیگه... آخه چرا یکی نیس یه قیمه بذاره جلو من و من خودم باید این کار رو بکنم؟ به این یه جف جوراب تو کیسه نگاه می کنم، رنگ کرمشو خریدم که به کسی بر نخوره، منتظر پاهاشم که بره توش...
پ ن : بعضی وقتا از خودم می پرسم آیا اون صدایی که چن وقت پیش برام پیغام گذشته بود ش بود یا نه؟ آخه چند بار قبلا فکر کردم اونه و یکی دیگه بود... چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳٩٠
دوا گلی
خب ظاهرا من باید متوجه شم بازهم که این سرنوشت من است که همیشه یه چیزای عجیب غریبی برام پیش می آد که فقط مال خودمه و این که همش باید بابت یه چیزی استرس داشته باشم و می دونم آخرش خوب می شه ها اما تا آخرش دهانم را صفا می دهد. این قضیه توکسوپلاسموز ای ژ ژ صفر ممیز پنجه که نه به خودی خود خطری نداره و میزانش در دو هفته تغییر نکرده و اگه بره بالای یک اذیت می کنه که خدا رو شکر نرفته و نره امیدوارن! های نرو! و ای یار نرو بالا و از اون بالا کفتر نیایه و اینااا که کفتر تو کونم می شه که اصلا خوب نیس! - هی این فحش دست ساز یادم اومد- الان یه اس ام اس زدم که نمی دونم درسته یا نه اما زدم که یه ذره قلقلک بخورم و ماجرا و اینا، ماجرا که راستش نه، خاطره، جواب داد! هه هه هه یاد یه سال نیم پیش بیشتر می افتم. آخ که چه حالی بود.... خب الان من باید سعی کنم خل و چل وارسته ای باشم چون قراره به مسولیت هام اضافه شه و امیدوارم درست پیش بره و خب این حال الان هم تو مایه های جهنمه که بازم امیدوارم که یه آبی از یه جا روش بریزه من خلاص شم... البته مرا که از بالا آوردن چی می گن، هراسی نیس اما خب حالش نیس دیگه... آخه چرا یکی نیس یه قیمه بذاره جلو من و من خودم باید این کار رو بکنم؟ به این یه جف جوراب تو کیسه نگاه می کنم، رنگ کرمشو خریدم که به کسی بر نخوره، منتظر پاهاشم که بره توش...
پ ن : بعضی وقتا از خودم می پرسم آیا اون صدایی که چن وقت پیش برام پیغام گذشته بود ش بود یا نه؟ آخه چند بار قبلا فکر کردم اونه و یکی دیگه بود... جمعه ۱۳ آبان ،۱۳٩٠
تاکسی
همین الان رفتن، انگار که نه حتمن این سرنوشت منه که هی با این رفتن و اومدن ها سر و کار داشته باشم. سخته، هر دفعه یه چیزی توی آدم تکون می خوره، یه تیکه از تو نیست... تو این مدت اصلن نمی تونم بگم همه چی عالی بود، هم اونا جیغ منو درآوردن هم من جیغ اونا رو، اما همین که بودن خیلی خوب بود. خب مگه چی می شد توی یه محله بودیم؟ اه فک کنم فردا صبح بالاخره بفهمم که بودن و نبودن مساله چیست رو با یه وسیله ی ساده، اگه نباشه که خب نیس! اما اگه باشه تازه شروع همه ی ماجراس و این منو می ترسونه، نه اضطراب بم وارد می کنه... می سپارمش به خدای گرد تپل نون خامه ای
خالی شدم باز. نه خالی خوب [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
