خل و چل مي گويد

پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳٩٠
پنج ماه و سه هفته دیگه!

شهر زیبام، فقط دو دقیقه دویدم تا دم رودخونه، به آسیاب و درختا و مرغابی ها تمام علف ها که روشونو یه لایه یخ بسته بود، نگاه کردم. اسمشو گذاشتم محل نجات. حتا اگر هنوز کابوس باشه و کابوس توی خواب هام . مهم نیست. 

این بامزه اس که حتا اگه کسی هم کنارم نباشه، بازم تنها نیستم. یکی هس که واسه خودش بالا و پایین می پره همین نزدیکی ها.

هفته ی دیگه دوباره عازمم. دوباره افتادم تو دور سفر های گالیله وار و این خوبه اما خسته ام می کنه. یعنی جلسه ی شنبه. اگه اون جوری که می خوام و باید پیش بره این یعنی یه شروع عالی. بشو بشو بشو!

پووف ! من فقط 6 ماه دیگه وقت دارم. برای بعدش هیچ نظری ندارم. می ترسم یا نه رو نمی دونم. اما فقط شیش ماه نه! پنج ماه و سه هفته دیگه.

خل و چل

یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳٩٠
این عکسای سفید سیاه

نه اینکه نخوام این جا ننویسما، نه، ماجرا اینه که این لپتاپه که فونتاش آدمه ، موشش خراب شده بود واسه خودش الکی و نمی شد مثل انسان باهاش کار کرد. بماند که من هم در وضع سلامتی هیجان انگیزی نبودم. حداقلش انگشتای پامه که مثل پارسال دیوونه شده و روانی ام کرده.

چهارشنبه بود، پرونده رو گذاشتیم تا بره واسه دو ماه و نیم دیگه که ماجرا عملی بشه، فقط امیدوام این دفعه هی بالا نیارم.

تا الان فقط دو بار دیدمش، بای بای کرد باهام. هی عین عرق خورا هی سکسکه می کنه انگار، خیلی خره و امیدوارم واقعا آدم باشه و با من کنار بیاد! 

این همه خرده کار های ریز و درشت و رو باید انجام بدم. فقط دارم به هفته ی دیگه و چهل و پنج دقیقه ای که باید برای بقیه داستان آکادمیک تعریف فکر می کنم. باز روانی شدم و خودمو الکی الکی هل دادم. البته چاره ی من همینه وگرنه عمرا جم نمی خورم و هیچ حرکتی نمی کنم!

حالا همه دارن تو رادیو حرف می زنن که چرا گلا دارن تو این زمستونی در می آن و چرا این زمستون این جوریه و یعنی چی قراره سر زمین و آدماش بیاد!

منم فعلن بهتره به جای مزخرف بافی به کارم برسم! فعلن

خل و چل

چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳٩٠
دوا گلی


الان باید بعد این همه سال اینجا میفهمیدم، این دوا گلی که بابام میگفت بچگیاش میزدن به زخم و اینا یعنی چی ! انگشتای پام قرمز شده که شده و بازم این آلرژی مزحک سال قبلی آسایش را ز من ربوده و های و هوی!

خب ظاهرا من باید متوجه شم بازهم که این سرنوشت من است که همیشه یه چیزای عجیب غریبی برام پیش می آد که فقط مال خودمه و این که همش باید بابت یه چیزی استرس داشته باشم و می دونم آخرش خوب می شه ها اما تا آخرش دهانم را صفا می دهد. این قضیه توکسوپلاسموز ای ژ ژ صفر ممیز پنجه که نه به خودی خود خطری نداره و میزانش در دو هفته تغییر نکرده و اگه بره بالای یک اذیت می کنه که خدا رو شکر نرفته و نره امیدوارن! های نرو! و ای یار نرو بالا و از اون بالا کفتر نیایه و اینااا که کفتر تو کونم می شه که اصلا خوب نیس! - هی این فحش دست ساز یادم اومد-

الان یه اس ام اس زدم که نمی دونم درسته یا نه اما زدم که یه ذره قلقلک بخورم و ماجرا و اینا، ماجرا که راستش نه، خاطره، جواب داد! هه هه هه  یاد یه سال نیم پیش بیشتر می افتم. آخ که چه حالی بود....

خب الان من باید سعی کنم خل و چل وارسته ای باشم چون قراره به مسولیت هام اضافه شه و امیدوارم درست پیش بره و خب این حال الان هم تو مایه های جهنمه که بازم امیدوارم که یه آبی از یه جا روش بریزه من خلاص شم... البته مرا که از بالا آوردن چی می گن، هراسی نیس اما خب حالش نیس دیگه...

آخه چرا یکی نیس یه قیمه بذاره جلو من و من خودم باید این کار رو بکنم؟

به این یه جف جوراب تو کیسه نگاه می کنم، رنگ کرمشو خریدم که به کسی بر نخوره، منتظر پاهاشم که بره توش...

 

 

پ ن : بعضی وقتا از خودم می پرسم آیا اون صدایی که چن وقت پیش برام پیغام گذشته بود ش بود یا نه؟ آخه چند بار قبلا فکر کردم اونه و یکی دیگه بود...

خل و چل

چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳٩٠
دوا گلی


الان باید بعد این همه سال اینجا میفهمیدم، این دوا گلی که بابام میگفت بچگیاش میزدن به زخم و اینا یعنی چی ! انگشتای پام قرمز شده که شده و بازم این آلرژی مزحک سال قبلی آسایش را ز من ربوده و های و هوی!

خب ظاهرا من باید متوجه شم بازهم که این سرنوشت من است که همیشه یه چیزای عجیب غریبی برام پیش می آد که فقط مال خودمه و این که همش باید بابت یه چیزی استرس داشته باشم و می دونم آخرش خوب می شه ها اما تا آخرش دهانم را صفا می دهد. این قضیه توکسوپلاسموز ای ژ ژ صفر ممیز پنجه که نه به خودی خود خطری نداره و میزانش در دو هفته تغییر نکرده و اگه بره بالای یک اذیت می کنه که خدا رو شکر نرفته و نره امیدوارن! های نرو! و ای یار نرو بالا و از اون بالا کفتر نیایه و اینااا که کفتر تو کونم می شه که اصلا خوب نیس! - هی این فحش دست ساز یادم اومد-

الان یه اس ام اس زدم که نمی دونم درسته یا نه اما زدم که یه ذره قلقلک بخورم و ماجرا و اینا، ماجرا که راستش نه، خاطره، جواب داد! هه هه هه  یاد یه سال نیم پیش بیشتر می افتم. آخ که چه حالی بود....

خب الان من باید سعی کنم خل و چل وارسته ای باشم چون قراره به مسولیت هام اضافه شه و امیدوارم درست پیش بره و خب این حال الان هم تو مایه های جهنمه که بازم امیدوارم که یه آبی از یه جا روش بریزه من خلاص شم... البته مرا که از بالا آوردن چی می گن، هراسی نیس اما خب حالش نیس دیگه...

آخه چرا یکی نیس یه قیمه بذاره جلو من و من خودم باید این کار رو بکنم؟

به این یه جف جوراب تو کیسه نگاه می کنم، رنگ کرمشو خریدم که به کسی بر نخوره، منتظر پاهاشم که بره توش...

 

 

پ ن : بعضی وقتا از خودم می پرسم آیا اون صدایی که چن وقت پیش برام پیغام گذشته بود ش بود یا نه؟ آخه چند بار قبلا فکر کردم اونه و یکی دیگه بود...

خل و چل

جمعه ۱۳ آبان ،۱۳٩٠
تاکسی

همین الان رفتن، انگار که نه حتمن این سرنوشت منه که هی با این رفتن و اومدن ها سر و کار داشته باشم. سخته، هر دفعه یه چیزی توی آدم تکون می خوره، یه تیکه از تو نیست... تو این مدت اصلن نمی تونم بگم همه چی عالی بود، هم اونا جیغ منو درآوردن هم من جیغ اونا رو، اما همین که بودن خیلی خوب بود. خب مگه چی می شد توی یه محله بودیم؟ اه 

فک کنم فردا صبح بالاخره بفهمم که بودن و نبودن مساله چیست رو با یه وسیله ی ساده، اگه نباشه که خب نیس! اما اگه باشه تازه شروع همه ی ماجراس و این منو می ترسونه، نه اضطراب بم وارد می کنه... می سپارمش به خدای گرد تپل نون خامه ای

 

خالی شدم باز. نه خالی خوب

خل و چل

پنجشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩٠
10:04

چه جوری خیلیا می تونن انقدر ناعادلانه و احمقانه رفتار کنن، هیچ وقت این جور وقتا نمی دونم باید چی کار کنم؟ فحش بدم و جیغ بزنم و هرچی حق طرفه بهش بگم و بگم تا الان خانومی کردم هیچی نگفتم؟ یا نه مثلا سکوت کنم که اصلا محو شه بره یا این که باز با طرف مهربون باشم که شرمنده شه؟ حالا اگه نشد چی؟ باز من حرص بخورم که یارو نفهمه و این همه مشکلات تو زندگی شخصی حقشه؟ حق رفتار و اعمال بی حساب و این مدلیشه؟ بعد می گم آخه چرا باید درباره یکی قضاوت کنم به من چه که تعیین کنم حقشه یا نه؟ یا اینکه از این همه بلا که سرش می یاد دلم خنک شه، بعد این جوری که من می شم یه آدم عقده ای کوته فکر، پس نه برم منطقی باش حرف بزنم؟ اما این که جواب نداده ، اصلا یارو جواب نمی ده! اصلا پیداش نمی کنی! بعد می گم برم در خونه اش هوار بزنم بعد می گم نچ برم براش کادو ببرم شاید تنهاس و نیاز به کمک داره، من دوست خوبی باشم! خلاصه این که انقدر پیچیده می شه که اصلن طبق معمول حوصله ام سر می ره و به یه چیز دیگه فک می کنم!

صبح کله ی سحر، توی تاریکی وقتی این تپل بم گفت رادیو می گه جابز مرده انقدر ناراحت شدم که انگار یکی از اعضای فامیل و دوستانم رو از دست دادم، اشکم در اومد، هیچ وقت نفهمیدم چرا انقدر این مرد رو دوست دارم، یعنی فهمیدم ، می دونم چرا، اما عمق این علاقه و حس نزدیکی بهش عجیبه برام، با اینکه هیچ وقت هیچ محصولی از اپل رو نداشتم و خیلی هم طرفدار محصولاتش نبودم اما این مَرد، آخ این مَرد، برام اسطوره بود. امیدوارم الان حالش خوب باشه و دیگه درد نکشه!

دیشب نه و نیم رسیدم خونه، سر جلسه بحث و گفتگوی پروژه وار با استادم بودم با 4 تا دیگه دانشجوی هم درد. از هفته پیش که از دفترش اومدم بیرون انقدر با خودم دست و پنجه نرم کردم که حالا آروم شدم، هفته پیش نشستم تو اون پارکه نزدیک مترو، یه گریه رفتم و تو مایه های نا امیدی و زندگی تباهه و چه غلطی کردم و  اینا، بعدش اومدم خونه یه یکی دو ساعتی خواب عصرانه رفتم، بعد حالم بهتر شد، شبش هم از زور پیدا کردن تیتر و پلان تحقیق و اینا تو رخت خواب وول زدم تا پیداش کنم و خوابم ببره، خلاصه یه 24 ساعتی شک کار پژوهشی داشتم اما جلسه دیروز حالمو کاملا خوب خوب کرد!

ای نامه به دست مامان من برس دیگه آخه!!

این ماه هم تلاش می کنم، شد، شد، خواست بیاد، می آد اما بعدش دیگه ول می کنم و بهش فک نمی کنم!

خل و چل

جمعه ۱ مهر ،۱۳٩٠
بخت واز چاه توالت بسته، بخت بسته چاه توالت باز مسال این است

یه رسم قدیمی می گه اول مهر باید نوشت حتا اگه آمار وبلاگ داغونه حتا اگه بعد این همه سال کسی سراغی ازش نمی گیره و خاک می خوره اما خب من که هستم و مثل نمی دونم کی کی بود اوژن یونسکو بود در اولین اجرای کرگدن و سال خالی از تماشاچی ، به روی خودم نمی آرم و می نویسم و می نویسم و فکر می کنم پس مثلا هستم!

حالا باید از جور زمانه و بی وفایی بی کرانه و رفتار نا عادلانه و خشم جگرسوزانه گفت اما چون حوصله ی هیچ یک نیس پس همه باد هوا و نثار ما بقی آلودگی های تهران!

یهو یاد زن کف بین سلمنکا افتادم که کف دستمو خوند و بالاخره بعد این سال گذاشتم توی یه جای عجیب توی یه روز غریب در حالی که شب قبل توی خواب پی یه کف بین می گشتم، یکی کف دستمو بخونه و به یه زبون غریب برام تعریف کنه و یکی به یه زبون سوم برام ترجمه می کند و اون وردی بخونه که چشم بد ازم دور شه!

گفتم چشم بد ، دیروز با جف دست و پا و زانو و مغز کوبیده شدم وسط خیابون و قبلش قفل دوچرخه عمومی وا نمی شد و کلافه بودم و دویدم که با اتوبوس برسم که پخش زمین شدم! یکی جعمم کرد

نمی دونم این حال خوشیِ الان بابت گرفته شدن توالته که عین خواباای آدم ان بالا آوردن ان با هسته های انگور هضم نشده و رفتن تا چهاراه اون وری و خریدن لوله وا کنه یا مال اول مهره ترجمه ی این مقاله ی محترم که انگار قفلش شکسته شده و داره ترجمه می شه؟

به هر حال گفتم اول مهری که جمعه باشه نه حتا جوجه رو آخرش می شمرن و یهو با یه گلم بهارش، بهار می شه

درسته که حالم داره از درس متهوع می شه و این نوزدهمین سالیه که من همچنان محصلم اما فک می کنم زندگی حالتی غیر از محصلی ندارد و نخواهد داشت! نمی دونم دو سال دیگه چه حرکتی باید بزنم؟ اینو که نمی خوام کشش بدم عمرا اما شاید رفتم مهندس شدم! و این آرزوی سرکوب شده ی پدر و خانواده ی پدری را به سرمنزل مقصود رساندم!

راستی خواننده! یعنی ممکنه تو یکی باشی که وبلاگ منو می خونی و من عمرا فکرشو نکنم که تویی؟!

خل و چل

جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳٩٠
اه کش دار

یعنی یه وقتایی می خوام از این اه های خودم بگم و مطمئن باشم که مخاطب عمقش رو می فهمه اما خب از اونجایی که هیچ مخاطبی درکش نمی کنم این اه ها در درونم تل انبار می شه و اه دونی ام پر می شه اما واقعن اه به این ماه که دردسراش  باهاش شروع می شه واه به ماکارونی و اه به موبایل و اه به برنامه تایپی که بدبختت می کنه وقتی می خوای فارسی و لاتین تایپ کنی با هم دیگه! اه

یه وقتایی از یه ماجرایی آدم خیلی خوشحال می شه اما ممکنه بعدن از همون ماجرا به جای این که خوشخال بشه افسردگی بگیره یکی اش مثلن همین ماجرای یه هفته درماه بانوان گرامی بازم اه اه و اه 

یعنی عین مرغ پر کنده هم نه بلکه سر کنده موندم چی کار کنم؟ یه عالمه کار نصفه نیمه که مثلن مث دونه ان که باید بکاریشون و هی آبشون بدی که آیا عالم در می آن یا نه! بابا د دربیاین دیگه ! اه

بعد درد داری سر این کوفتی ماهانه بعد اصولن که قرص نمی خوری بعد این دخترک مهمان بهت دوای بلغاری می ده بعد تو امیدواری که خوب می شی اما این پودره هم مث بقیه چیزا می زنه معده ات رو چپ و راست می کنه و درد و درد و اه 

اه به تی گی دانکه و به مدرسه و به دفتر مشق و به همه ی معلم های احمق

 

 

خل و چل

یکشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳٩٠
غمباد های تابستانه

اصلن نمی دونم چیو از این جا نوشتم و چیو ننوشتم... فقط الان انقد دلم سنگینه که نگو، چهارتا بچه دارن این جا رو می ذارن رو سرشونو و تو سالن اون ور ملت دارن ساعت 4 خ ربع ناهار می خورن هنوز.مملکتیه!

دیروز ناهار اون گاو نره رو که می جنگید، شهرداری پخته بود داده بود به ملت. واسه جشن واسه شادی شایدم واسه خیرات! آهان بعدشم خربزه پخش کردن میون ملت! ما هم که اضافه شدیم به جمعیت هشت نفری ده واسه خودمون افتخاری داریم همینجوری!

دیروز ترکیدم از شدت هجوم خبرای بد، درسته که این وسط یکی هم عروسی می کنه یه زوج جدید هم تشکیل می شه و یکی هم می زاد اما اولن باید پرسید آیا اینا جز خبر خوب محسوب می شه یا نه که من دارم می زارمشون این ور کفه ی ترازو؟ خلاصه بٍ بٍر مرد، فقط چهل سالش بود و یکی دو ماهی بود که از افسردگی های شدیدش برگشته بود و یه حضور زنانه به قول دوستاش ، زندگیش رو عوض کرده بود، من کمتر از دو ماه پیش دیدمش، ریشاشو زده بود و کلی فرق کرده بود، ساعت فک کنم 4 و 5 صبح بود ، شب آخر جشنواره فک کنم، بعد این که با بچه ها کلی رقصیده بودیم. نصفه نیمه روی دوچرخه اش با هم خدافظی کردیم و خیلی بامزه و صمیمی ما، دخترا رو مرغک خطاب کرد و موچ موچ روبوسی و به امید دیدار! من کلن از مردن آدما انقدر حالم این جوری نمی شه اصلن، اما این یکی نمی فهمم چرا انقدر حالمو خراب کرد؟ تازه همین الان دیدم که تو فیس بوک هم با هم دوس بودیم! اصلن یادم نمی آد منو کی اد کرده بود؟ رو دیوارش نوشتم به امید دیدار!

به همه اینا مریضی لیدا و این که باید تو سی سالگی شیمی درمانی کنه و نازنین که نمی تونه بیاد و بابای نغمه و ... رو اضافه می کنم تا کاملن بپکم!

این جا رو هم نمی تونم تحمل کنم، اخلاق این دختر رو اعصابمه! نمی شه باهاش کار کرد، انگار فقط سانچوپانزای سایلنت می تونه باش را بیاد، بعضی وقتا می خوام بکشمش! نه بزنم تو سرش! بعضی وقتا می گم حیف از تعطیلاتم که اومدم با اینا اما از یه طرف دیگه پروژه داره می شه بچه ی خودم، الان هر تیکه اش یه تیکه از من داره!

الان این بچه هه اومده یه تخته به من نشون می ده و یه چیزی می گه، فقط می گم نه با کله، حوصله ندارم به این بگم زبونش برام زبون نفهمه...

پریشب مهمونی ده اون وری عالی بود! با همه ی زبون نفهمیش فک می کردم وسط مهمونی با فک و فامیل و اینام! موزیک و دود و ننه بابا های خل و چل و بچه ها که تا ساعت دوازده ، یک بین بزرگترا می لولیدن و بازی می کردن! فهمیدم پاچارا دوس دارم و کلن فضای عجیبی بود...

خل و چل

یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳٩٠
جای دور

من الان جای دورم، روبه روی دریاچه پر از آفتاب اما باید کار کرد و کار و ایده! اون شب رو تو ماشین نصفه نیمه به صبح رسوندم، توی شهر بندری نه چندان زیبا و با سوپ ماهی توی دلم، ده ساعت تو قطار بودم تا لب خط، مامان بزرگ دولورس گفته بود هف ساعت راهه اما اینترنت گفته بود پنج ساعت، خلاصه این که من شیش ساعت و نیم روندم چون شب نموندیم و اونا سردرد داشتن! از این که رسیده بودم باورم نمی شد!

 

راستی چه قدر خوکا هراسناکن!

ده کلن هشت نفر جمعیت ثابت داره و زمینای کشاورزی رفته زیر آب دریاچه سد، واسه همین هیشکی نمونده اما الان بچه ها نوه ها می آن و ده شلوغه، دیشب جشن ده بود و گاو آورده بودن واسه گاو بازی، بامزه بود اما خیلی دلم واسا گاوا سوخت، بیچاره ها، مخصوصن این که وسط ماجرا بی خیال شد و به بطری کوکا زل زد!

یه جوری خالی ام اما گوشم وز وز می کنه و توهم زدم که حشره رفته توش

هر شب کابوس می بیینم اما فرقش اینه که کابوساش خیلی بامزه ان !

خل و چل

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]