دیفالتش رو دیوال مفالش

همین نیم ساعت پیش در حالی که یکی از پاهام تو حیاط بود اون یکی تو کوچه و داشتم افق رو نگاه می کردم علت تفاوت عمیق زندگی مدل خودمون و زندگی غربی رو فهمیدم. یعنی فرق زیاده، از شیوه ی نگاه به پلو و شیوه ی کشیدنش توی بشقاب بگیر تا مدل شمردن با انگشت های دست اما من از نیم ساعت پیش فهمیدم ماجرا از کجا آب می خوره. خیلی ساده اس اینکه ما شرقی ها دیفالتمون رو بدبختی و بد بیاری و بدشانسیه مگر اینکه خلافش ثابت شه. این جوری می شه که تو لحظات ناب خوشبختی به جای اینکه ازش انرژی بگیریم و زندگی اش کنیم یه قسمت عظیمیمون هی داره نک و نال می زنه که بدبخت گول نخور تو همون بیچاره ای که بودی هستی. اینا همش کلکه، اینا واسه خر کردن من و شما جهان سومی هاست وگرنه که من این همه خوشبختی محاله محاله... این سبک جهان نگری در همه ی سطوح دیده می شه. به طور مثال به جای این که از نگاه کردن دویدن و شادی یک توله آدم در خیابان لذت ببریم و حالا لذت هم فقط نگاه کنیم همش داریم فکر می کنیم که آهااان الانه که بیفته، الانه که له و لورده شه... در صورتی که فردی که دیفالتش رو خوبی و خوشی تنظیم شده اصلن ذهنش به این جا ها قد نمی ده.... فکر می کنم بحث انقدر ساده اس که نیاز به مثال های عینی دیگه ای نباشه. لازم هم نمی دونم از گذروندن لحظات در کنار یار و اینا بگم که مدام مغزمون داره عدد می ندازه و احتمالات غریب چگونگی قهوه ای شدن دقیقه ها رو تصور می کنه...

 

بگذریم که در لحظات کاملن بدیع و سورئال زندگی به سر می برم. بگذریم که یک عدد ماه جهنمی و شاید واسه ما مازو ها ماه بهشتی در پیش روست. بگذریم که دیروز ظهر مراسم بستنی خورون قبل از سال تحصیلی توی باغ سنا به صورت ناخودآگاه تبدیل شد به چیزی بین مراسم ماتحت سوزونی، عدم انکار نقش پر قدرت روزگار و تقدیر، منو ببین چه قدر کولم دلت بسوزه، آخ کاش تو مال من بودی، این بچه چه قدر حرف می زنه و چرا سنگ پرتاب می کنه، تمام برف های کوهستان که مال تو می شوند و ... و...و...

و من همچنان فکرمی کنم دنیا و زندگی چه قدر بامزه و عجیبه...

به این هم فکر می کنم که سعی کنم دوباره روابط اجتماعی رو از سر بگیرم زین پس... از دو هفته ی دیگه.

/ 0 نظر / 16 بازدید