حرف برای زدن است

پتو رو تا روی مغرم کشیدم که مثلن جبران کم خوابی کرده باشم. رو کاناپه قهوه ای ام طبق معمول و به این فکر می کنم که یه چیزی در من جا مونده که هی مثل شیر جوش می آد و سر می ره و می ریزه تو همه ی تنم و بعد غیب می شه و دوباره و دوباره. عین یه جور نفرین باستانی که یک شمن هزارساله با گیاهان غریب و ورد های بی صدایش به این روزها فرستاده باشه.

به این هم فکر می کنم که بعد از دوازده سال شاید بد نباشه اسم این جا رو عوض کنم. در ماهیتش فرقی نکرده منتها اون زمان به احتمال قوی به اطرفیانم وقعی می نهیدم که منو خل و چل و سایر موارد می خواندند. الان مطمئنم که مشکل خوشونه... مثلن باید اسم این جا رو بذارم تو مایه های حکیم دانشمند، فرهیخته ی گرامی می فرماید یا یه چیزی از این قبیل...

بازم می دونم. فقط حرف می زنم. فقط حرف!

/ 0 نظر / 12 بازدید