جوانی کجایی که...

اینو از چند وقت پیش هم به خودم متذکر می شدم اما امروز به مرحله ی عزم کردن جزم دارم نزدیک می شم... وقتشه که دیگه مقدار متنابهی دوست جوان تر از خودم برگزینم. از تصور این که چهل سالم بشه و رفقا و دوستان و عشاق و حتا دشمنان تپ تپ بیفتن بمیرن یا از درد پا و زانو و فشار خون و غیره خونه نشین بشن ترسم می گیره. آهان اون وقته که به معنای واقعی تنها می شم و تنهایی این روزها فقط در حد جک می شه و نه حتا خاطره! شاید هم دست به کار بشم و تا چهل سالگی شیش هفت تا بچه دست و پا کنم که در اون سن از کت و کول بیفتم و اصلن یاد احساس تنهایی نکنم...

خلاصه که البته همه ی این سطور بهانه است که از نوشتن سطور درسی و کاری در برم اما این باعث نمی شه که از ایده ی مسافرت فردا به وجد نیام... به کوله پشتی ام فکر می کنم، رفیق بی کلک! و این جاست که می گن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی. البته که من به پخته شدن قناعت نمی تونم بکنم تا مرحله ی سوختگی پیش می رم. 

 

/ 0 نظر / 12 بازدید