از این پایین سر این دروازه

روی یکی از این مبل های چرمی گنده پناه گرفتم. سردمه و گردنم و به طبع سرم درد می کنه. دلم خشک شده. حتا اعصابم خورد نیست. غمگینم. دارم فکر می کنم این چه ماجرایی که آدم ها دانه دانه می روند. یا اگر هم نروند در جا خشک می شوند. پوسته پوسته و می ریزند. داره صدای هوهاا هااا هاااا و چه چه آهنگ ایرانی از این بالا می آد.

من باز خالی ام از این مدل دل پژمرده هایی که انگار در زمان و مکان ثابت می مونه. به تولدم فکر می کنم و همساده. به آخر هفته فکر می کنم که بی خبر ماندم. که به بی خبری گذشت که دلم می خواد آروم آروم گریه کنم و بی خودی وانمود نکنم که دلم نگرفته. من فقط ادعا می کنم که حرفم رو می زنم. من هیچ وقت حرفم رو نمی زنم من تمام سی و دو حرف الفبایم رو با خودم به گور می برم. من دروغ می گویم که زندگی خنده دار است. من لاف بیهوده می زنم که آسمان آبی اسفند ماهی برای خوش کردن حالم کافی است که لوبیا پلو دل ها را شاد می کند. و شاید همه ی این ها هم گزاف است و زندگی به بامزگی سابق است و من جا مانده ام...

این روزها تصمیم می گیرم. دلم می خواهد قطعی باشم. بتوانم تصمیم بگیرم. که فقط می شود آرزو دل خواستن. انگار بزر ناتوانی در هر کدوم از گلبول های قرمزم خونه کرده که داره با بهار جوونه می زنه که قراره گل بده بار بده میوه بده.

باید تمومش کرد و انگار این مدل بارها با هر کلمه با هر حرف بخشی اش ته نشین می شه و زمین رو به گند می کشه و جاری می شه و از شبکه های فلزی فاضل آب دور دور می ره و تصویه می شه و جای دیگه ای می ریزه و دوباره به خوردمون می ره.

تلخی نباید کرد بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید.

/ 0 نظر / 11 بازدید