یازده بند بی بند و با بار

1 اگر عمری باقی بمونه باید یک کتاب بنویسم در مورد ایستگاه های قطار و راه آهن به عنوان مرکزثقل و خط عبور انرژی یا چیزی شبیه این که فعلن نمی دونم چیه دقیقن اما می دونم که هست. تو هفته ی گذشته حداقل ده تا ایستگاه قطار دیدم، دو بار موقع سوار و دوبار موقع پیدا شدن توشون قرار گرفتم. از این چهار بار دو بارش تنها بودم و به طبع دوبارش تنها نبودم. و در ایستگاه های بین راه آدم هایی رو دیدم که تنها بودند و آدم هایی که در گروه های دو، سه یا بیشتر نفره ازخودشون رفتار های متفاوتی بروز می دادن که هر کدوم نوعی انرژی تولید می کرد. بخش عمده ایشون بغل و بوس و کنار های استرس زا و عجله ای و هول هولکی هستن که فقط مخصوص ایستگاه قطارن، بعضی دیگه اشون گیجی وگنگی قبل از تغییر موقعیت مکانی و یک سری دیگه اشون آدمایی هایی هستند که وانمود می کنن هیچ چیزی در حال تغییر و جا به جایی نیست و با متانت کاذب سعی می کنن قدرت قطار رو نادیده بگیرن. البته انواع بی شمار دیگه ای از رفتار ها هم وجود داره که باید توی کتاب بهشون ارجاع بدم... 

2 این آلرژی باعث شده که دماغم به خوبی قبل کار نکنه. این جوریه که بو های ذهنی بیشتر دارن بهم می کنن. 

3 از پنجشنبه شب گذشته متوجه شدم که نمود زمینی وعده های آسمانی در زمینه ی شکم چرانی واقعن وجود داره. در خیابان روسینی نامی که به لطف رفیق گرمابه و گلستان یا به تعبیر بهتر شاید سرمابه و خارستان یا ترکیب رندمی از این چهار مکان، خودم رو درش یافتم. منتها مطمئنم که در بهشت برین حجم شکم بهم این اجازه رو خواهد داد که بیشتر از این نعمات آسمانی استفاده کنم.... یعنی فقط اون سیب زمینی سرخ کرده ها... آخ آخ اون ترکیب سبزیجات... تقوا هم دیگه جواب نمی ده...

4 سه چهار روز ، می خواستم بگم بی نظیر یا کم نظیر  اما فکر می کنم کلمه ها خیلی قادر نیستن تعریف مناسبی ارائه کنن پس، سه چهار روزی که برای خودشون سه چهار روز منحصر به فردی بودن طی شد و من که باز این جور وقت ها در زمان و مکان گم می شم، حواس پنج گانه ام به هم می ریزه، راه زیاد می رم، نگاه زیاد می کنم... یعنی فکر می کنم تمام عکس العمل هایی رو که مغز می تونه توسط مصرف مواد مخدر تولید کنه در من تولید می شه با همین جابه جایی ها... 

5 با ازدیاد سن بیشتر می شه و خطرناک تر. این که بلند بلند فکر می کنم. آدم ها رو می ترسونم یا دچار تعجب استرس زاشون می کنم. بی نظمی ذهنی، پارادوکس های همیشگی، قواعد شخصی بی سر و سامون، احساسات غریب، همه ی اینا رو می ریزم رو طبق اخلاص و به طرز مزحکی و نه همچنان مضحک، مثل شیرینی نون نخودچی شب عین به جای تعارف می کنم تو حلق مخاطب، اون قدر که گلوش بگیره از تراکم آرد ها و حتا نتونه بگه آاااب... آاااب...

6 پیدا روی دیروز با آدم های قدیمی که انگار پس نوشت آخر هفته ی قبلی بود. اینا باز نشون می ده که می تونم چه قدر بی خبر باشم. این بار هم اون مقادیر ناچیز غیبت دونی ام که خالی مونده بود حسابی پر شد. الان من موجودی ام آکنده از حرف پشت سر مردم ولی خدای را سپاس که حافطه ام جز چند تا تصویر و کلمه چیز دیگه ای رو ثبت نمی کنه. نه که وارسته باشم. بیشتر به سمت کودن بودن متمایل می شم. فقط می دونم جاکلیدی کلیدای در خونه که از این عروسک ژاپنی ها بهش آویزونه ممکنه کمتر منو یاد ایریس دخترکی که اینو بهم داد بندازه... این جاست که بر می گردیم به بحث تاویل اشیا در زندگی روزمره....

7 آژیر سراسری صداش می یاد. این یعنی اولین چهارشنبه ی ماهه و ساعت دوازده ظهر که دارن دستگاه آژیر ها رو چک می کنن.

8 می گه من اون سالها... یعنی مثلا دوازده سال پیش اینا می خواستم مخ تو رو بزنم یعنی هی خواستم و اینا بعد فرصت پیش نیمد. حالا این سری حتمن سعی می کنم. می گه د نه دیگه، باید همون زمان قدم می ذاشتی جلو الان دیگه نه. می گه ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس. می گم زنا رو نه. می خنده لابد به حال تاییدی یا شاید چون حتمالن کمتر عادت داریم واقعت های چغر زنانه رو از دهن خودشون دلقک وار بشنویم. البته که پانزده دقیقه ی بعدش در حال معرفی من  به دخترکی اعلام می کنه که ده سال پیش دقیقن همین شکلی بودم به او می گوید قوز نکن، یاد بگیر... این جاست که دارم فکر می کنم ماهی پلاستیکی رو هم که ده سال بذاری تو آب لابد رنگش می ره. پس قاعدتا با بالا رفتن سن ما هم چشم رفقا طوری ضعیف می شه و ادراک محیطی اشون تقلیل می ره و نسبت تناسب ها همون جور می مونه... یعنی می شه؟ گمون نکنم چون پلاستیک هم بالاخره یه روزی بازیافت می شه... اوهوم دقیقن دارم زنا رو با اشیا پلاستیکی مقایسه می کنم. همینه که هست...

9 دارم فکر می کنم کم بستنی خوردم.

10 بهم می گه تو نیستی می ذاری می ری. می گم همه می دونن من بر می گردم. الان این جام. بریم غذای چرب بخوریم. و عمقین احساس خوشحالی می کنم که هست.

11 همساده سابق می زنه برام که بهم فکر می کنم و دلش تنگ شده. براش مقاله می فرستم که در حال طی این مراتبم. یعنی یه چیزی که معنی می ده سوگواری عاشقانه. همون مراحل روانی که بعد از قطع رابطه ی عشقی دچارش می شیم. می گه خل و دیونه ام. جواب نمی دم. منم دلم براش تنگ شد که داف کنه خودشه و به من گیر بده موهاتو شونه کن عین آدم. اما هنوز کمی زمان لازم دارم. با تغییر مدل روابط به راحتی کنار نمی آم. از هر جنسی باشن بیش از حد درگیرشون می شم. این باعث می شه که همش از خودم مراقبت کنم. بسوزه پدر رفاقت!

/ 0 نظر / 11 بازدید