پارسال دوست امسال دوست سال دیگر دوست امان از آشنا

البته که می شه توی دوازده سالگی هم چند ماهی خاک خورد. درست مثل اینجا. فکر می کنم که البته حجمش انقدر زیاد شده که بشه توش گوجه کاشت. حتمن قبلا گفتم بوی ساقه ی گوجه خود بوی بهشته...

اینجا بودن هم برایم شده مصداق گاز زدن سیب و رانده شدن از جهنمی که سر خودم خراب کردم. روزهام شده یک رسم آینی که که با کامپیوتر و چای و شیرنی جات در پشت میز آشپزخانه بر گذار می شه. چیزی به نام درس که معنی اش رو گم کرده و تبدیل شده به یک مدل ریاضت احمقانه. و خب شعار همیشگی که باید تا تهش رفت اگر او به ما تحت ما رحم کند که دارد به چهارپایه پیوند می خورد. به این ترتیب دیگر به عمل زیبا سازی و گنده سازی و پروتز و اینا نیازی نیست...

ساعت ده ونیم می گی که دیر می رسی و من با اینکه می ره روی اعصابم می گم مهم نیس. در حالی که مهمه و به همه ی اینها آلرژی ته بهار رو هم می شه اضافه کرد. به خودم نهیب می زنم که تقریبن همیشه سر وقت بوده پس بی خیال اما کم کم در حال لبریز شدن صبرم هستم که می رسه. اینجاس که می فهمم خواب مونده به این سادگی و می گه از شب تا صبح همش نگران بوده که خواب بمونه و ساعتش زنگ نزنه، چندین بار بیدار شده و اطمینان حاصل کرده و خلاصه بدین ترتیب خواب مونده. بیشتر از هشت سال نداره اینجا. بش می گم بدترین مدل ماجرا اینه که خوابی اما تو خواب داری طبق برنامه جلو می ره و هی وسطش می فهمی که خوابی و دوباره همه چیز از اول تا اینکه نمی تونی مطمئن بشی که خوابی یا بیداری. می ریم صبحونه می خوریم. ساعتی برابر با صبحونه ی دوم  یک روز آیینی معمولی من...

به این فکر می کنم همین الان که اگر مدتی پیش، سالی پیش، روزی پیش تر بود فکرمی کردم که خوابم. وخواب، دارم بیداری می کنم. امروز اما در عین حال اینکه برای خواب و بیداری مرز زیادی قائل نیستم. فکر می کنم زندگی همین بیداری کردن های ساده اس که انگار در خواب می گذره. عجیب تر از اینه که این همه ساده به نظر می آد و شاید هم این منم که ساده تر می گیرم و فکر می کنم همه چیز چه قدر انسانی است...

می گه بریم تئاتر. می گم باشه. چه عالی! نمی رسه به موقع چون یک جای دور دیگه ی شهر یه تئاتری به همین اسمه و اون رفته اونجا. هر دو فکر می کنیم اون یکی داره اون یکی رو سر کار می ذاره. من اعتماد به نفسم داره پشت تلفن می ره که می گه بذار چک کنم و می گه مگه می شه دو تا نئاتر به یه اسم؟ بعد می گم حالا یهو واسه چی این برنامه؟ می گه باید با دو نفر دیگه درباره اش چیز میز درست کنیم. از اینجا به بعد گارسن رستوران تایلندی رو می شه بهش اضافه کرد که دست کمی از بیلیت فروش سینما نداره و من که از خنده به حال اغما می افتم. حتا اگر هیچ کدوم از اینا انقدر خنده داره نباشه از این که هست من می خندم...

 پتو رو می کشه  به روز می گه پاشو پاشو بشین سر میزت. کامپیوتر سر اجاقه ببین... می گم نه نه نه. من آفتاب می خوام، شهر می خوام، کافه می خوام، رستوران می خوام... می گه اوهوم اوهوم زیادی بت خوش گذشته این هفته بد عادت شدی... راست می گه. آیین و ریاضت با خوشی و خرمی جور در نمی آد. 

بش می گم پشت سرت  به فلانی داشتم حرف می زدم غر می زدم. بهش گفتم تو خیلی گاوی. می خنده و پک بطری های شیر رو به گاو بودن ربط می ده. می گم اینم گفتم که تو انقدر دوست داشتنی هستی. و عمقن بهش معتقدم.

اینم مطمئنم که یه روز خوب می آد. همین.

/ 0 نظر / 13 بازدید