راهی جز غر نمونده...

ساعت نزدیکای یک صبحه و من دراز کشیدم روی گبه و به سقف خیره شدم. کامپیوتر روشنه، نوشته ها تا یه جایی تایپ شدن و من که انگار که مدام در حال زاییدن یک موجود ناموجود هستم. عین ماشین که ترمز خالی می کنه این لحظه های غیبت روحی و جسمی فرکانسشون بالا رفته. انگار که دارم تموم می شم. ایده ی بعدی بهم می گه که دست از سرزنش کردن خودت بردار و مطابق با ادعای همیشگی ات و توصیه ات به عالم و آدم، برو زندگی کن.

دیشب دوباره یه قرار مثلن کاری. دیگه دارم بالا می آرم. از این بازی وانمود کنیم دور هم می خوایم کارای هیجان انگیز و بزرگ کنیم در حالی که هیچ گهی نمی خوریم حالم به هم می خوره. یعنی اگر تعداد اینا رو حساب کنم در این سالهای گذشته سه سال زندگی ام به پای این رفته. بخش خواب و دست شویی رفتن رو هم که ازش کم کنی می بینی که در نهایت اصلن اون قدر مشغول خود زندگی نبودم.

دقیقن از وسطای امروز قبل و بعد از امر مقدس خرید کفش دچار حس تنهایی فشرده و چکیده ای شدم. هی لیست دفترچه تلفنم رو در خاطر بالا پایین کردم و دیدم نه از اینا چیزی در نمی آد واسه رفع این عمق از تنهایی. البته بخش بزرگی اش حاصل زحمات خودم و خارج شدن از دایره ی ارتباطات انسانیه...

سه تا کلم قمری تو یخچاله، باید برم گوشت بگیرم باهاشون از این آش خفنا درست کنم. نمی دونم این موقع سال هنوز مغازه چهارراه امیرآبادیه از اینا می فروشه یا نه...

آیا واقعن در ناامیدی بسی امید است؟ پایان شب سیه سپید است؟ عاقلان دانند و به روی ما نیاورند...

تقریبن به یکی از آرزهای دور و درازم نزدیک شدم. داشتن تخت دو طبقه. الان یه یه طبقه و نیمش در دسترسمه. منتها انقدر دراز شدم که از هیجان بالا و پایین رفتن از نردبون وا بمونم.

آی عشق آی عشق چهره ی آبی ات کو؟ من حتا به خوشگلا باید برقصن هم در این برهه ی زمانی راضی ام.

/ 2 نظر / 15 بازدید
نیلوفر

در شب بیست و سوم، تقدیر نیکو و با برکت برای شما از خداوند متعال آرزو دارم.

ناشناس

چه خلوته... یه زمانی تعداد نظرات خیلی زیاد بود... خلاصه دلم که تنگ میشه میام وبلاگتو میخونم... (این جملم مثل این قاتل روانیا بود)