امی که بیست و هفت سالش بود مرد

از این که یه پیغامی رو که می خوام بفرستم تایپ کنم و بعد پاک کنم بد می آد. مصداق خودسانسوریه حالا حتا ازنوع احساسی. اما به خودم قول دادم دست ازعجول بودنم در همه ی موارد وردارم... اما نه این من نیستم. وایسین یه دقه. دوباره تایپش کنم، بفرستم....

فرستادم. 

الان دلم گلریز خواست با چند نفر دیگه. در. هم. رانندگی. اتوبان. این هوای بادی و بارونی شرجی خودش ماجراییه. و من که چند روز مدل نوجوان رها شده، خودمو تو خونه حبس کردم و سبزیجات و چای و شیرینی می خورم و سریال در پیت خون آشامی نگاه می کنم و مثلن کارامو جلو می برم...

می دونم دیگه. چند روز خلوت نشینی و با خودم سر و کله زدن بد تر از مواد مخدر عمل می کنه... کاملن خط رو خط می شم...

امروز به خودم گفتم این یاداشتا که به این ور اون چسبوندم گویا بی اثرنیست. به صورت زارت زارت پت پت عمل می کنه... دست و پا شکسته... اما عمل می کنه... 

همین که در حد چراغ جا کلیدی روشن بشه، خودش اول یه دنیاس...

دلم ولو شدن رو چمن می خواد. همین الان. با صدای بلند همین موزیکی که دارم گوش می دم... اصلا نمی دونم. کاش همین الان همین الان بود اما یه جای دیگه بود...

/ 0 نظر / 21 بازدید